تبلیغات
آوای عشق - مطالب خاطره

آوای عشق

پاییز :[خاطره , ]

برگ ریزان دلم طولانیست

                                    شاید این فصل خزان طوفانیست

دوباره فصل زیبای پاییز از راه رسید با اینکه گاهی اوقات خیلی

دلگیر میشه ولی من فصل پاییز رو با هیچ فصلی عوض نمی کنم

امیدوارم فصل پاییز برای همه برخلاف پاییزی بودنش بهاری باشه

بهترین فصل سال اومد....

نوشته شده در شنبه 31 شهریور 1386 و 07:09 ق.ظ توسط شیرین و فرهاد

ویرایش شده در - و -



شاید.... :[خاطره , ]

بدون شرح....

نوشته شده در شنبه 11 شهریور 1385 و 04:09 ق.ظ توسط شیرین و فرهاد

ویرایش شده در - و -



دیدار... :[خاطره , ]

از کوچه دور آمد با خاطره شیرین

                       از غربت دل رد شد آهسته و پاورچین

و رسید اون روزی که من منتظرش بودم . نمی دونی چقدر منتظره 

برگشتنت بودم . دوست دارم اندازه یه دنیا.

نوشته شده در یکشنبه 16 بهمن 1384 و 09:02 ق.ظ توسط شیرین و فرهاد

ویرایش شده در یکشنبه 16 بهمن 1384 و 09:02 ق.ظ



دلتنگی... :[خاطره , ]

فرهاد دیگه دارم دیونه میشم هرچی  مدت دوری من از تو بیشتر میشه

صبر من هم  کمتر میشه موقعی که داشتی میرفتی گفتی بهم قول بده

گریه نکنی بهت گفتم قول نمی دم  چون شاید نتونستم حالا من دارم از روزی

که رفتی دارم اشک می ریزم  موقع خداحافظی یادم نمی ره نتونستم جلوی

اشکامو بگیرم وقتی صدام کردی که نگات کنم نتونستم نمی دونم چرا احساس

می کردم که نباید بزارم بری ولی به خاطر همون دلیلی که خودت می دونی

نمی تونستم اصرار کنم حالا با امروز شش روزه که من ندیدمت دیگه چقدر به

عکسات نگاه کنم دلم خودتو می خواد نمی دونی چه احساس بی پناهی

می کنم احساس می کنم همه شهر خالی شده من تنها موندم.

دستهای یخ زده ام دنبال دستهای گرم تو می گردن  نمی دونی چقدر احتیاج دارم

به آغوش گرمت  به صدای مهربونت که بازم منو دلداری بده  به دستهای

مهربونت که سرمو نوازش کنه بگه غصه نخور همه چیز درست میشه نمی دونی

چقدر به یک بوسه تو احتیاج دارم تا همه  خستگی هام از بین بره  نمی دونی

که چقدر بی تو تنها شدم  نمی دونی از شدت دلتنگی دارم دیگه سکته می کنم

نمی دونم این روزهای باقی مونده رو باید چطوری تحمل کنم من که کاری

نمی تونم  انجام بدم جز اینکه منتظر گذر زمان بشم  جز اینکه از خدا بخوام

که تو رو به من برگردونه جز اینکه التماس امام حسین و حضرت عباس بکنم

ازشون بخوام که بهم صبر بدن که بتونم این چند روز باقی مونده رو تحمل

کنم هر چند بیایی هم نمی تونم باهات راحت صحبت کنم واین بیشتر به

دردهام اضافه می کنه  عزیزم دیگه نمی دونم چی بگم  من فقط....

هیچی فقط خداااااااااااااااااااااااااااااااااا . خدا جوووووووووووووووووووووووووون

خودت کمکم کن . خودت.

نوشته شده در سه شنبه 11 بهمن 1384 و 02:01 ق.ظ توسط شیرین و فرهاد

ویرایش شده در - و -



برای تو... :[خاطره , ]

نوشته شده در چهارشنبه 30 آذر 1384 و 03:12 ق.ظ توسط شیرین و فرهاد

ویرایش شده در - و -



زلزله :[خاطره , ]

وقتی زلزله می اید مردم ما یادشان می افتد که مدتهاست ورزش نکرده اند و برای تقویت پاهایشان بسرعت از پله ها بالا و پایین می روند.

وقتی زلزله می اید مرد همسایه چشم چران می شود.

وقتی زلزله می اید ادم ها مهربان می شوند.

وقتی زلزله می اید دختر همسایه که قبلا عارش می امد نگاهت کند،رمانتیک می شود و اسمت را با پسوند ((جان)) صدا میزند.

وقتی زلزله می اید روحانی داخل تلوزیون پزشک می شود و درباره ((نفخ معده)) صحبت می کند.

وقتی زلزله می اید پوستر ((محمد رضا گلزار)) در فیلم کما به ادم لبخند می زند و ادم هوس میکند گلزار و وابستگانش را با دستای خودش خفه کند.

وقتی زلزله می اید مردم ما به سرعت مومن می شوند و مسجدها پر می شد از انبوه نمازگزاران.

وقتی زلزله می اید پسران شهرک ما درس خوان می شوند و یادشان می افتد که درس امار را هنوز خوب یاد نگرفته اند،بنابراین شروع به امارگیری از دختران شهرک می کنند.

وقتی زلزله می اید ادمها یادشان می افتد که بچه هایشان نیاز به بازی و شادی دارند بنابراین به سرعت روانه پارکها می شوند.

وقتی زلزله می اید دختر همسایه ما ترانه ((قمیشی)) گوش می کند که می گوید:((بیا برگرد تا خونه از عادتت سیر نشده...))

وقتی زلزله می اید ادم از این چرت و پرت ها که فقط به درد بچه مدرسه ایها میخورد می نویسد

نوشته شده در پنجشنبه 15 اردیبهشت 1384 و 01:05 ق.ظ توسط شیرین و فرهاد

ویرایش شده در - و -



بازم دیر کردی :[خاطره , ]

سه شنبه،روز دیدن تو بود

باز هم سه روز دیر کرده ای.

من دلم هزار راه رفته است.

باز هم مرا در انتظار دیدنت

پیر کرده ای.

قصه ای است:بی خیالی تو،انتظار من

***

من دلم هزار راه رفته است:

شاید او مریض بوده است،

کوچ کرده است،

یا تصادفی...

نه!

باز هم می آیی و بهانه بار

می کنی

و مرا،

روی موج های بی خیالی خودت

سواری می کنی.

از دروغ های شاخدار تو

کیف می کنم

***

تق تق صدای در.

آن دلی که تا کنون هزار راه رفته

بود،

بازگشته است

<:P:>

نوشته شده در پنجشنبه 15 اردیبهشت 1384 و 01:05 ق.ظ توسط شیرین و فرهاد

ویرایش شده در پنجشنبه 15 اردیبهشت 1384 و 10:05 ق.ظ



بارون :[خاطره , ]

نرم تر از همیشه ،آروم تر از همیشه ،دلنشین تر از همیشه ، خوشبوتر از همیشه ، خنک تر از همیشه ، آسمون واسه خودش گریه می کرد، نمی دونم شایدم واسه ی من!!! دلم بدجوری این بارونو دوست داره ، نمی دونم شایدم آخرین بارون بهار باشه و تا سه ماه دیگه خبری ازش نشه ، خوب چی بگم ، دلم واسش تنگ می شه دیگه!! نمی تونم ازش دل بکنم ! شاید به خاطر این باشه که قبلا آرزوشو کرده بودم ، همین پری روز بود! چقدر دلم بارون خواست. دوست داشتم الان زیر بارون بودم  ، توی کوچه ، الان داشتم می دویدم! اصلا چرا می دویدم ، الان دوست داشتم زیر بارون رو آسفالتا دراز کشیده بودمو بارون رو صورتم می بارید و فقط صدای بارونو می شندیدم که آروم آروم پایکوبی می کرد . دلم می خواست همون جور که دراز کشیده بودم چشامو می بستمو یه نفس عمیق با تمام وجودم می کشیدم.

 اما چه می شه کرد! سهم من از بارون فقط تماشای پشت پنجره س . بازم همین برام کافیه چون می تونم پنجره رو باز کنم و دستامو زیر بارون بگیرم . چون می تونم یه نفس عمیق از عطر بارون بارون بکشم . چون می تونم سرمای بارونو لا به لای مویرگای بدنم حس کنم و اینکه می تونم شاید با آخرین بارون ، خیلی آرومو بی صدا خداحافظی کنم

نوشته شده در پنجشنبه 15 اردیبهشت 1384 و 01:05 ق.ظ توسط شیرین و فرهاد

ویرایش شده در - و -