تبلیغات
آوای عشق - مطالب قطعه ادبی

آوای عشق

دلتنگی... :[قطعه ادبی , ]

گاه دلتنگ می شوم دلتنگتر از همه دلتنگی ها گوشه ای می نشینم

وحسرتها را می شمارم و باختن ها را و صدای شکستن ها را ...

نمی دانم من کدام امید را نا امید کرده ام و کدام خواهش را نشنیدم

و به کدام دلتنگی خندیدم که اینچنین دلتنگم؟

                                         دلتنگم دلتنگ

نوشته شده در جمعه 11 آبان 1386 و 11:11 ق.ظ توسط شیرین و فرهاد

ویرایش شده در - و -



... :[قطعه ادبی , ]

موج سرد....

نوشته شده در چهارشنبه 26 مهر 1385 و 10:10 ق.ظ توسط شیرین و فرهاد

ویرایش شده در - و -



برای تو... :[قطعه ادبی , ]

برای تو...

می خواهم برای تو بنویسم آری برای تو برای تو که در کل

وجودمی برای تو که تمام دنیای منی می خواهم نوشته هایم

را به نگاهت بدهم به نگاه ناز تو به دستان نوازشگرت به تو که

با گرمی عشقت به من زندگی دوباره دادی به تو که اگر نباشی

من دیگر نیستم پس باش تا من هم باشم.

بمون تا من بمونم...

نوشته شده در دوشنبه 21 فروردین 1385 و 10:04 ق.ظ توسط شیرین و فرهاد

ویرایش شده در - و -



دلتنگ فرهاد عزیزم هستم.... :[قطعه ادبی , ]

تو برایم گرمایی گرمتر از صداقت داری

و تو برایم عشقی تو گرم و زیبا هستی و تو شهد ماندگاری را

در وجودت جاودانه داری تو غروری غروری خالصانه تر از تواضع

ومن امروز برایت دلتنگم و من برایت امروز مشتاقم و تو امروز برایم

آرزو هستی .

دلتنگم  دلم برای دیدنت پر می کشد و نگاهم تو را می جوید

من امروز:

                           همه جا بوی تو را می جویم

                           و من امروز برایت دلتنگم

                                                             دلتنگم

          

نوشته شده در چهارشنبه 24 اسفند 1384 و 04:03 ق.ظ توسط شیرین و فرهاد

ویرایش شده در - و -



عشق... :[قطعه ادبی , ]

سوگند به شبنم هایی که پیش از بیدار شدن خورشید به دنیا می آیند و به

گلهایی که خوشبوتر از همه خاطره های زمین هستند از عشق گفتن و نوشتن

آسان نیست.

عشق کوچه ایی است که آهنگ اشتیاق قلبها را می توان در آن شنید. عشق

افقی است آبی که نگاه بارانی عاشقان به آن دوخته شده است. عشق نفسهای

کودکی شادمان است که از غصه های ریزو درشت عالم چیزی نمی داند.

تو از عشق چه می دانی؟

اولین بار عشق را کجا دیدی؟

چه وقت با او حرف زدی؟

چه کسی به تو گفت: عشق چه رنگی است؟

عشق گاهی به رنگ آسمان است و گاهی به رنگ پرهای پرستویی که به دنبال

آشیان می گردد و گاهی دیگر به رنگ آرزوهایی که در قلبهایمان پنهان کرده ایم.

من از عشق وضو می سازم. من با عشق نماز می خوانم. من در عشق غرق

می شوم. من بی عشق در کنج قفسی که میله هایش از حسرت است

می پوسم. من بی عشق میمیرم.

با عشق می توان حرف زد . با عشق می توان راه رفت با عشق می توان

همه دیوار ها را برداشت و به جای آن پنجره کاشت.

سوگند به چشمهای تو...

سوگند به چشمهای تو که همیشه بیدارند بزرگترین درس هستی جز این دو

حرف نیست:

                             بی عشق نمی توان زیست...

        

نوشته شده در شنبه 6 اسفند 1384 و 07:02 ق.ظ توسط شیرین و فرهاد

ویرایش شده در - و -



برای تو که توی این دنیا فقط تو موندی برام... :[قطعه ادبی , ]

چند تا غروب دیگه میای طلوع کنیم با همدیگه؟

یه فال حافظ بگیریم تا ببینم اون چی میگه؟

باید یه جوری خودمو واسه تو آماده کنم برم دو بسته شمع

نذر امزاده کنم . چی کار کنم می خوام برم  نماز حاجت بخونم

یعنی تا اوضا جور بشه منتظر تو بمونم.

فرهاد عزیزم :

امروز هر چی بهمون خوش گذشته بود همه خراب شد همیشه

برای خراب کردن تموم خوشی های من یک نفر پیدا میشه که

نزاره خوشی من حداقل برای دو ساعت دوام داشته باشه

هیچ وقت شادی های من موندگار نیست هیچ وقت...

دیگه نمی دونم چیکار کنم .

فقط از خدا می خوام بهم صبر بده چون داره طاقتم تموم میشه

و وای به روزی که من دیگه نتونم تحمل کنم اون روز دیگه هیچ

چیز برام مهم نیست و شاید اون روز...

دیگه نمی دونم چی بگم نمی دونم...

 

نوشته شده در سه شنبه 4 بهمن 1384 و 04:01 ق.ظ توسط شیرین و فرهاد

ویرایش شده در - و -



خستگی هایت را بده به من.... :[قطعه ادبی , ]

می دانم خسته ایی همانند پرستوهای نغمه خوان که بعد

از مصائب با بالهای خسته در کنجی نشسته تا همانند سالهای

گذشته در لانه ایی فرسوده با قلبی مالامال از عشق پی امیدی.

بهار را با تمام زیبایی هایش با خاطراتت زیبا تر سازی.

خستگی هایت را که در چشمانت تلالو می کند را به من بده

و آرام سر برروی شانه ام بگذار تا شاید مرحمی باشم بر  تمام

خستگی هایت ...

بهترینم با تمام وجودم دوستت دارم و عاشقانه می پرستمت...

نوشته شده در دوشنبه 3 بهمن 1384 و 01:01 ق.ظ توسط شیرین و فرهاد

ویرایش شده در - و -



من از روز اول مال تو بودی اما تو... :[قطعه ادبی , ]

شاید از همان وقت مال تو بودم که هنوز ترا ندیده بودم زیرا که خاک

مرا از ازل با مهر تو سرشتند.

من این راز را از همان دم یافتم که نام تو را برای نخستین بار

شنیدم و ناگهان دل در برم تپید زیرا روح تو را در این نام پنهان

شده بود تا روح مرا بسوی خویش خواند.

یکروز نام تو را شنیدم و هماندم نفس در سینه ام خاموش شد

دیر زمانی گوش فرا دادم اما فراموش کردم جوابی بگویم.

آندم بود که هستی من با تو در آمیخت و گویی احساس کردم

که برای نخستین بار ندایی به گوش دلم رسیده است.

براستی آیا تو از این اعجاز خبر داشتی ؟

خبر داشتی که من بی آنکه تو را شناخته باشم به شنیدن نام

تو دانستم که محبوب خویش را یافتم ام و با شنیدن نخستین

کلمات تو این گمان را یقین پیوسته دیدم ؟

پیش از تو روزهای عمر من با تاریکی و نومیدی می گذشت.

تو زندگانی مرا با فروغ امید روشن کردی و قتی صدای تو را شنیدم

رنگ از رخم پرید و بی اختیار دیده بر زمین افکندم و در آن دم

بود که دلهای ما با نگاهی خاموش از هم بوسه عشق ربود من

نام تو را در نگاه تو خواندم...

و بی آنکه از خود پرسیده باشم به خویش پاسخ گفتم :اوست

آری اوست که سالها آرزوی داشتنش را داشتی

حالا آمده است برو به استقبالش...

نوشته شده در پنجشنبه 22 دی 1384 و 09:01 ق.ظ توسط شیرین و فرهاد

ویرایش شده در - و -



برای تویی که با شنیدن نامت قلبم از حرکت می ایستد... :[قطعه ادبی , ]

در اتاقی که به اندازه یک تنهایی است دل من که به اندازه

یک عشق است به بهانه ساده خوشبختی خود می نگرد.

به زوال زیبایی گلها در گلدان به نهالی که تو در باغچه ی

خانه مان کاشته ی و به آواز قناری ها که به اندازه یک پنجره

می خوانند و من ...

و من بی صبرانه منتظر روزی هستم که برای همیشه در کنارت

باشم...

فرهاد جونم این حس دوست داشتن تو در وجود من نیروی

ایجاد می کنه که گاهی وقتا دوست دارم داد بزنم تا همه بدونن

من تو این دنیای به این بزرگی کسی رو دوست دارم که حاضرم

براش بمیرم.

دوستت دارم با تموم وجودم....

نوشته شده در چهارشنبه 21 دی 1384 و 11:01 ق.ظ توسط شیرین و فرهاد

ویرایش شده در - و -



خسته ام... :[قطعه ادبی , ]

مدتی که نمی دونم چطوری از چشمات بنویسم...

از نقش و نگار اون نگاه معصوم... که از لابه لای پیچ و خم اون

عشق رو آغاز کردم...

مدتی است که از خودم را در تو گم کرده ام آن چنان که شده ای

تنها امید برای بودنم و حل معمای زندگی ام.

دیری است خسته ام از تحمل تماشای شب های بی تو

ستاره آسمانم ... ستاره من...

خستگی هایم را با بوسه ای از من بگیر که سخت محتاج

تسکین توام. بگذار در شهر امن افکار تو غرق شوم بگذار در شعاع

محبت تو تا کرانه های همه ی خوبی ها ادامه دارد آسوده

چشم برهم بگذارم.

بگذار بدانم که دیگر در دستان تو آواره نیستم بگذار تنها شعر

پرواز تو باشم. هم پرواز من ندیده ای اشک های شبانه ام را

برای دوری از تو می ریزند. ندیده ای مرا که سلام  سحرگاهم

و شب خوش شبا هنگام را پنهان از نگاه آیینه ها رنگ پریده با

عطر یک بوسه برایت می فرستم. ای پاک تر از هر آیینه من

عاشقانه دوستت دارم.

ای درخت تنومند عشق شیرین تر از عشق تو کجا می توان یافت.

در این شب تیره که پر است از دانه های اشک من و آسمان به

یاد تو که از همان آسمان که برای من آبی تری...

ای خوشبو تر از هر بهار و ساده تر از زمستان برفی محتاج توام

جهان کوچک من از تو زیباست هنوز از عطر لبخند تو سرمست

واسه تکرار اسم ساده تو ست صدایی از من عاشق اگر هست

منو نسپر به فصل رفته عشق نذار کم شم من از آینده تو به من

فرصت بده گم شم دوباره توی آغوش بخشاینده تو...

دوست دارم عاشقانه...

نوشته شده در دوشنبه 7 آذر 1384 و 09:11 ق.ظ توسط شیرین و فرهاد

ویرایش شده در - و -



دوستت دارم... :[قطعه ادبی , ]

نامت را در لوح دل حک کرده و بهترین

واژه های مهربانی را به تو تقدیم می کنم.

تویی که نشانی از انسانیت مهربانی و

خوبی در سیمای زیبایت می درخشد.

تویی که در تار و پود وجودم ریشه دونده ای

و قلبم را مملو از شور و نشاط و شادی

کرده ای.

    پس بدان تا ابد دوستت خواهم داشت.

نوشته شده در شنبه 28 آبان 1384 و 06:11 ق.ظ توسط شیرین و فرهاد

ویرایش شده در - و -



برای تو که بهترینی... :[قطعه ادبی , ]

برای امروز وفردا عهد می بندم نهایت شادی را به تو هدیه کنم

نه در صداقت تو شک کنم ونه بی اعتماد بلکه حیات تو را با رشد

و ژرفای بیشتری غنا بخشم هرگز تلاش نکنم تا تو را تغیر دهم

بلکه تغییراتی را که خود می پذیری بپذیرم و محبت تو را می پذیرم

بی آنکه دغدغه ی فردا را داشته باشم چون می دانم فردا بیش

از امروز

دوستت خواهم داشت

        

نوشته شده در جمعه 27 آبان 1384 و 01:11 ق.ظ توسط شیرین و فرهاد

ویرایش شده در - و -



روباه و اردشیر :[قطعه ادبی , ]

روباه گفت : خدا نگهدار ! ... واما رازی که گفتم خیلی ساده است :

جز با چشم دل هیچی را چنان که باید نمی شود دید . نهاد و گوهر را چشم سر نمی بیند .

اردشیر کوچولو برای آنکه یادش بماند تکرار کرد :نهاد و گوهر را چشم سر نمی بیند .

ارزش گل تو به قدر عمری است که به پایش صرف کرده ای .

اردشیر کوچولو برای آنکه یادش بماند تکرار کرد :به قدر عمری است که به پایش صرف کرده ام .

روباه گفت :آدم ها این حقیقت را فراموش کرده اند اما تو نباید فراموشش کنی . تو تا زنده ای نسبت به آنی که اهلی کرده ای مسئولی . تو مسئول گلتی

اردشیر کوچولو برای آنکه یادش بماند تکرار کرد : من مسئول گلمم................

نوشته شده در پنجشنبه 15 اردیبهشت 1384 و 02:05 ق.ظ توسط شیرین و فرهاد

ویرایش شده در - و -



گلم منو اهلی کن :[قطعه ادبی , ]

<:P:>روباه آه‌کشان گفت: زندگی یكنواختی دارم. من مرغ‌ها را شکار می‌کنم آدم‌ها مرا. همه‌ی مرغ‌ها عین همند همه‌ی آدم‌ها هم عین هم. این وضع یک خرده خلقم را تنگ می‌کند. اما اگر تو مرا اهلی کنی انگار که زندگیم را چراغان کرده باشی. آن وقت صدای پایی را می‌شناسم که باهر صدای پای دیگر فرق می‌کند صدای پای دیگران مرا وادار می‌کند تو هفت تا سوراخ قایم بشوم اما صدای پای تو مثل نغمه‌ای مرا از سوراخم می‌کشد بیرون. تازه، نگاه کن آن‌جا آن گندم‌زار را می‌بینی؟ برای من که نان بخور نیستم گندم چیز بی‌فایده‌ای است. پس گندم‌زار هم مرا به یاد چیزی نمی‌اندازد. اما تو موهایت رنگ طلا است. پس وقتی اهلیم کردی محشر می‌شود! گندم که طلایی رنگ است مرا به یاد تو می‌اندازد

نوشته شده در پنجشنبه 15 اردیبهشت 1384 و 01:05 ق.ظ توسط شیرین و فرهاد

ویرایش شده در - و -